تبليغاتX
هنر عروسكي
Art of the Puppet
 

 

پسرك چشم آبي

بخشي از نمايشنامه "پسرك چشم آبي" ، بر اساس داستاني از "جواد مجابي"، نوشته‌ي "سلما محسني اردهالي" :

پسرك چشم آبي

 اشخاص نمایش: مرد عینکی1، مرد عینکی 2، زن عینکی، پسرک چشم آبی، پدر، مادر، مادربزرگ، پیرمرد، دکتر، پسرک کوچک، خروس دم آبی.

 

صحنه اول

پسری کوچک در فضایی تیره، در آبی تیره رنگ در حال خفه شدن و غرق شدن است. آب او را در خود فرو می‌برد.

 صحنه دوم

(صحنه‌های گوناگون پراکنده، عکس‌العل‌هایی نسبت به صحنه اول)

* مرد جوانی با عینکی بزرگ و عجیب (مرد 1) از خواب مي‌پرد. وحشت‌زده از خوابی که دیده است چراغ خواب را روشن می کند. نور آبی همه جا را پر می‌کند.

* مرد جوانی با عینکی بزرگ و عجیب (مرد 2) وارد اتاق می‌شود. وحشت‌زده است، انگار از مکانی ناامن وارد خانه‌اش شده. چراغ را روشن می‌کند و نفسی به راحتی می‌کشد. نور آبی اتاق را روشن می‌کند. پالتو را از تن در می‌آورد و به جالباسی آویزان می‌کند، کلاهش را نیز به جالباسی می‌گذارد.

* زن جوانی با عینکی بزرگ و عجیب بی‌وقفه سرفه می‌کند، در حال خفگی است. از تُنگی مایعی به داخل لیوانی می‌ریزد. مایع آبی‌رنگ است.

 صحنه سوم

مرد عینکی 1 با پسرش:

پسرک: بابا، چرا همیشه خونه ما آبیه؟ چرا نور لامپ‌ها آبین؟

مرد عینکی 1: ام ... آبی؟ خب، آبی که رنگ خوبیه بابا.

پسرک: آره، ولی این جا همه چیز آبیه ... همه چیز.

مرد عینکی 1: راستش این واسه خودش یه قصه داره ... یه روز خودت می‌فهمی ...

به پسرم چه جوابی میدادم...خودم هیچ جوابی براش نداشتم...دیشب باز خواب حیات قدیمی مونو دیدم...اما همه چیز سیاه بود...درخت انار سیاه بود...حوض ماهی ها سیاه بود...همه چیز سیاه سیاه بود.

صحنه چهارم

حیاط یک خانه قدیمی؛

همه جا طیف متنوعی از رنگ آبی است. خروس می‌خواند. پسرک در حیاط راه می‌رود و به همه چیز با دقت و خوشحالی می‌نگرد. اناری از درخت می‌کند، باز می‌کند و می‌خورد. آغوشش را می‌گشاید و خروس‌اش را در آغوش می‌گیرد.

چشم آبی: دم آبی! دم آبی عزیزم!

و بعد گلی را انتخاب می‌کند و برای مادرش می‌چیند.

مادر در حال گریه است، پدر او را دلداری می‌دهد. پسرک با گل کنار آن‌ها مي‌رود.

چشم آبی: مادر، این مال شماست.

مادر: پسرم چه گل قشنگی ... این گل چه رنگیه؟

چشم آبی: این گل، ... یه رُز آبیه ...

(نمايش عروسكي پسرك چشم آبي در نيمه‌ي نخست اسفندماه ۹۰ در تالار مولوي روي صحنه خواهد رفت.....)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 14:18  توسط سلما  | 

روزهاي ابري

اين روزها ابري‌ست، آسمان شهرمان؟ بله ابري‌ست و گاه مي‌بارد و گرد و غبار محلي (!) را مي‌روبد و آسمان آبي و كوه‌هاي پر برف اطراف تهرانمان را به رُخ مي‌كشد... اما من هواي حوصله‌مان را مي‌گويم كه ابري‌ست، (آنگونه كه سيد علي صالحي مي گفت) و اين ابر (به قول نيما) اگر بارانش بگيرد چه خوب است....

اين روزها البته خبرهاي دلگرم كننده‌اي هم هست، شروع تمرين اپراي حافظ و آمادگي براي اجراي آن در بهمن ماه و اجراي احتمالي پسرك چشم آبي در اسفند ماه كه نشان مي‌دهد در دنياي نمايش عروسكي درونم، طمع شعله نمي‌بندم، اندك شَرَري هست هنوز....(به قول اخوان ثالث).

در اين ميان، فراخوان چهاردهمين جشنواره بين‌المللي تئاتر عروسكي هم منتشر شد و نظرات متفاوتي را به دنبال داشت و واكنش‌هايي را برانگيخت... « هنرمندان نمايشگر عروسكي ايراني بايد آثاري را براساس داستان‌ها وافسانه‌هاي ايراني ارائه كنند...»؛ خب اين رويكرد امسال جشنواره است و كمي تكراري... يعني پارسال هم چنين رويكردي وجود داشت : داستانها و افسانه هاي ايراني (كلاسيك يا مدرن) در اولويت هستند.

بسياري به شدت مخالف اين رويكردند و بسياري هم زير لب غُرغُر مي‌كنند.... راستش مسئله، موضوعي شدن جشنواره نيست. بسياري از جشنواره‌هاي جهان ، چه تئاتري، چه تئاتر عروسكي و حتا سينمايي و انيميشن هم گاه موضوعي هستند و رويكرد ويژه‌اي را هدف قرار مي‌دهند؛ اما آن رويكرد اولويت و ترجيح جشنواره است، نه تنها راه ورود به آن... البته من اگر بخواهم با ديدگاه مثبت به اين قضيه نگاه كنم، پيش خود خواهم گفت: «اگر نخبگان نمايش عروسكي ما كه در بسياري از جشنواره هاي جهاني مطرح شده شده‌اند، با متني غير ايراني داوطلب حضور در جشنواره شوند، كه آن نمايش، قطعن نگاه يك ايراني به متني غير ايراني و نشانگر يك ذهن شرقي با معيارهاي شرقي است و از فيلتر ذهن يك ايراني گذشته است، آيا اجازه‌ي ورود به جشنواره و اجرا را نمي‌يابند؟ » آن منِ مثبت انديش درونم با استناد كمي تا قسمتي زيركانه به تاريخ (همان حافظه‌ي تاريخي معروف كه مي‌گويند ما ايرانيان كم داريم)، مي‌گويد: « قطعن چنين نيست».

 ولي... اما .... اگر باشد...، اگر چنين باشد، پس رويكرد جشنواره به متون ايراني و تعصب به خرج دادن روي اين مسئله و ايجاد حساسيت بيشتر، نوعي نخبه‌كُشي‌ ست و جامعه‌ي ما صد البته در اين زمينه خبره است. اما حسن نيت ‌هاي دبير جشنواره در سخنراني‌ها و مصاحبه‌هايش چيزي غير از اين را نشان مي‌دهد.

Mobarak Puppet

اما مي‌خواهم بگويم: اين هياهوي بسيار، بعضن در فيس‌بوك، بعضن بي نام و نشان، گاه بي منطق و گاه به صورت جلسات و جريان‌هاي مخفيانه از براي چيست؟ كلاهمان را قاضي كنيم و با خودمان صادق باشيم. تا به حال «چند درصد» از ما نمايشگران عروسكي ايراني از متون غير ايراني در نمايش‌هايمان استفاده كرده‌ايم؟ (كاملن بي طرفانه و كلي صحبت مي‌كنم) ... مگر چقدر سراغ برادران گريم و كريستين‌اندرسن رفته‌ايم؟ چقدر سراغ شكسپير و ايبسن و برشت و چخوف رفته‌ايم؟ چقدر به دنبال خواندن نمايشنامه‌هاي عروسكي و متون عروسكي برناردشاو و مترلينك و گرتروداشتاين بوده‌ايم؟ چقدر به دنبال داستانهاي امروز ايراني و گرفتن اجازه براي توليد نمايش عروسكي از نويسندگان‌شان بوده‌ايم؟ آيا به سراغ احمدرضا احمدي و جواد مجابي و هوشنگ مرادي كرماني رفته‌ايم؟ نويسندگان فقيدي چون نادر ابراهيمي و مهدي آذريزدي چطور؟ يا صدها نفر ديگر كه در اين عرصه قلم مي‌زنند و نامشان و داستان‌هايشان شايسته‌ي به ياد سپردن است. اين‌ها را براي خودم مي‌گويم و مانند پتكي بر سر خودم مي‌كوبم، من ، سلما محسني، نمايشگر عروسكي ايراني....     و فرياد مي‌زنم اگر قرار است به متون ايراني سرشار خودمان و آن فرهنگ ناب شرقي بنازيم، بايد نمايشنامه نويس تربيت كنيم، بايد به ذهن‌ها و تخيلات اوج‌گيرنده پر و بال دهيم كه بخوانند، بنويسند و توليد كنند.

 اين آش را شورترش نكنيم. نه اينكه بخواهم بگويم لنگه كفش كهنه در بيابان غنيمت است، نه....هرگز!    مي خواهم بگويم ميراث‌مان را پاس بداريم... اين ميراث ارزان بدست نيامده كه به راحتي بي‌ارزشش كنيم.  

با تك مصرع‌هايي در ذهنم نوشتن اين مطلب را آغاز كردم، اين هم از خصوصيت ما ايرانيان است كه براي گفتن هر نكته به ياد شعري در رابطه با آن مي‌افتيم. پس به جاي آنكه بگويم دور دست اميدي نمي‌آموخت (به گفته‌ي شاملو)، بگذاريد در اين روزهاي ابري بگويم دور دست اميدي مي‌آموزد، اما بسي دور است... ما خسته‌ايم. راهي بيابيم تا اين خستگي را به در بريم....

  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 13:55  توسط سلما  | 

روزهاي مه‌آلود و رنگيِ جشنواره

«گودالی پر سبزه است که رود آنجا ترانه می خواند،

و دیوانه وار به علف های خمیده ی نقره ای فام می آویزد؛

آنجا خورشید، از فراز کوهستانی پر غرور می درخشد:

این دره ی کوچکی است کف آلود از پرتوهای آفتاب*»

Charleville-Mezieres

 

شارلوويل‌-‌‌ مزير شهري كوچك و كهنسال است كه با معماري زيبايش به ماكتي دست‌ساز و صحنه‌اي براي اجراي يك نمايش عروسكي مي‌ماند. اين شهر در زمان جشنواره رنگ و بويي تازه به خود مي‌گيرد. تمام مغازه‌هاي شهر، حتي لباس‌فروشي‌ها، فروشگاه‌هاي لوازم خانگي و داروخانه‌ها ويترين خود را با عروسك‌ها تزيين مي‌كنند و بخشي از فضا و طراحي خود را به عروسك‌هاي نمايشي اختصاص مي‌دهند. نانوايي‌ها، نان‌هايي به شكل عروسك پخت مي‌كنند و تمام مكان‌ها، چه مناسب و چه غريب و دور از ذهن، تبديل به مكاني براي اجراي نمايش عروسكي مي‌شوند: پاركينگ يك خانه، داخل يك كاميون و حتي يك سالن بسكتبال...

 بيشتر عوامل اجرايي جشنواره همه از مردم عادي شهر( چه جوان، چه ميانسال و چه بازنشسته) هستند كه به صورت افتخاري در برگزاري آن كمك مي‌كنند. ميدان اصلي شهر (پلاس دوكال)، محل تجمع اصلي نمايشگران عروسكي، مردم و فروشندگان محصولات گوناگون از قبيل عروسك‌هاي دست‌ساز، عروسك‌هاي تزييني و سنتيِ نمايشي و صنايع دستي گوناگون سراسر دنياست و نمايشگران ميداني و خياباني با عروسك‌هاي كوچك و بزرگ خود دائم در آنجا مشغول اجراي برنامه هستند؛ به طوري كه اگر ناغافل از خود حركتي غيرعادي انجام دهيد، خنده‌اي سرخوشانه سر دهيد و عروسكي كه تازه خريده‌ايد را در گوشه‌اي براي خود حركت دهيد، كودكاني كنجكاو و افرادي نكته‌بين هستند كه به تصور ديدن يك نمايش خياباني ديگر، دور شما حلقه بزنند و برخي شروع به عكاسي كنند!

Charleville/Place Ducale     Charleville/Place Ducale

جشنواره بخش‌هاي جنبي بي‌شماري دارد: بخش آف پروگرام و نمايش‌هاي خارج از بخش اصلي، نمايش‌هاي ميداني و خياباني، نمايشگاه‌هاي گوناگون در زمينه‌ي نمايش عروسكي و هنرهاي مرتبط، سمينارها وسخنراني‌ها، انتشار و فروش كتاب‌هاي جديد در عرصه هنرهاي نمايشي به‌ويژه انواع مختلف نمايش‌هاي عروسكي و ...

در اين دوره نيز گروه‌ها و نمايشگران مشهوري از سراسر دنيا براي اجرا به شارلوويل آمده بودند، افرادي چون «فليپ ژونتي» و گروه‌اش از فرانسه، «ايلكا شون‌باين» از آلمان، «گاوين گلاوِر» از انگلستان با گروه فالتي اوپتيك، «لورا كيبل» از ايتاليا، «نِويل ترنتر» از هلند و گروه‌هاي بسياري از كشورهايي چون فرانسه، ايتاليا، ايران، چين، شيلي، انگلستان، اسكاتلند، هلند، پرتغال، تايوان، تركيه، تركمنستان، جمهوري چك، ايالات متحده و...

امسال، نمايش عروسكي ايران پنجمين حضور خود در اين جشنواره را پشت سر گذاشت. اولين حضور ايران در سال 1985 با نمايشي خيمه‌شب‌بازي به سرپرستي هنرمند فقيد «جواد ذوالفقاري» بوده است و دومين حضور در سال 1990 با نمايش ببر ديوانه، مرد فرزانه به كارگرداني دكتر «قطب‌الدين صادقي»، سومين حضور در سال 2006 با نمايش هديه جشن سالگرد به كارگرداني «روشنك روشن»، چهارمين حضور در سال 2009 با نمايش زمين و چرخ به كارگرداني «زهرا صبري» و پنجمين آن امسال (2011) با اپراي عروسكي عاشورا به كارگرداني «بهروز غريب‌پور» بود .

اپراي عاشورا در سالن بسكتبالِ تغيير كاربري داده‌شده‌ي «سال بايار» اجرا شد. دو روز كارِ فشرده براي برپاييِ سازه‌ي سيار و صحنه‌ي نمايش و بعد، اجراهاي سنگين و نزديك به هم گروه را كمي خسته و از ديگر جوانب جشنواره اندكي غافل كرد، اما استقبال تماشاگران (چه حرفه‌اي و نمايشگر عروسكي و چه مردم عادي) از اين نمايش بي‌نظير بود، به طوري كه سه اجرا در سه روز، تمديد و تبديل به پنج اجرا در سه روز شد و تشويق بي‌امان تماشاگران پس از هر اجرا، ما نمايشگران را غرق شادي مي‌كرد و خستگي را از تنمان مي‌زدود؛ و تماشاگران چه زيبا پيام صلح نمايش ما را كه به زبان فارسي اجرا مي‌شد، دريافته بودند.

هميشه شناختن افراد گوناگون از سراسر دنيا، بازيابي و ملاقات دوستان قديم، ديدن كارهاي جديد، جذب انرژي و ايده‌هاي نو، بازسازي خود و گرفتن نيرويي تازه براي شروع يك حركت، ثمره‌ي سفر به اين‌گونه جشنواره‌ها بوده كه تجربه‌اي بسيار گرانبهاست. اما اين‌بار به وضوح دريافتم كه «تئاتر عروسکی زبانی جهانی دارد». عروسك زباني ست كه با آن مي‌توان با تمام انسان‌ها از هر قشر و اقليم و سني ارتباط برقرار كرد و سخن گفت، آن هم به شيوايي و فصاحت؛ و نه تنها كلمات و جملاتي ساده را كه پيچيده‌ترين دغدغه‌ها و مفاهيم روزمره و مشترك زندگي انسان‌ها را. «در تئاتر عروسکی بیان تصویری از مهم‏ترین ویژگی‏هایی است که قابلیت فوق‏العاده‏ای فراتر از قلمرو زبان گفتاری دارد. زيرا علاوه بر زبان گفتاری، ما زبانی داریم که تمام مدت از آن استفاده می‏کنیم و بر پایه حس تصویری ماست. این زبان بیان ظاهری و حرکات بدنی ماست. جهانی بودن زبان تصویری با محدودیت‏های جغرافیاییِ زبان گفتاری در تضاد است و این زبان خالص تصویری به راحتی توسط همه مردمان جهان فهمیده می‏شود**».

روزي، سال‌ها پيش كه براي اجراي اپراي عروسكي رستم و سهراب به شهر پراگ سفر كرده ‌بوديم، حال و هواي شهر به من مي‌گفت كه دوباره مرا به خود خواهد خواند؛ البته هنوز اين الهام محقق نشده (!) و من دوباره به پراگ سفر نكرده‌ام، اما اميدوارم شارلوويل نه تنها من، كه تمام نمايشگران عروسكي و دوستداران آن را به خود بخواند كه سفر به چنين جشنواره‌اي با چنان مديريت و وسعتي، براي برگزاركنندگان جشنواره‌ها، نمايشگران، نويسندگان، پژوهشگران و تمامي هنرمندان در ديگر زمينه‌ها، سير و سلوكي بي‌نظير است.

«ما كه سخت پُرزوريم- كيست كه جا بزند؟

وسخت شاد،- كيست كه از رو برود به ريشخند؟

ما كه يك پاره آتشيم،- با ما چه كنند؟

برقصيد، بخنديد، به خود برسيد.- من كجا مي‌توانم

از پنجره عشق را دور بياندازم؟***»

Charleville-Mezieres

 

 * برگرفته از شعر خفته‌ي دره اثر «آرتور رمبو» ترجمه مريم جلالي فرهاني.

** منابع: مقاله‌ي عادی و فراعادی، زبان و تئاتر عروسکی، نوشته‌ي اونوکو شیرو، ترجمه‌ي شيوا مسعودي؛ و بولتن جشنواره جهاني نمايش عروسكي.

*** برگرفته از شعر فرازها اثر «آرتور رمبو» ترجمه بيژن الهي.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 14:17  توسط سلما  | 

(به ياد نمايش «هديه جشن سالگرد» و روزهاي دلپذير با «روشنك روشن» عزيز)

 The Anniversary Present

دوست قديمي و عزيزم بهرام بهبهاني، با خواندن مطلب من درباره‌ي شارلوويل-مزير كه در صفحه‌ي پاتوق عروسكي (potogh@groups.facebook.com) نيز به شتراک گذاشته شده بود، مطلب زيبايي نوشته كه بد نديدم از او نقل قول كنم...چرا كه با عشق و شوري وصف نشدني نوشته كه در تمام كلماتش موج مي‌زند. از سفري كه حسرت از دست دادنش را تا امروز به همراه دارم...! ممنون از بهرام مهربان، رفيق روزهاي دور و نزديك... :

«سلمای عزیز.. من تجربه سفر به شارل ویل مزیه رو داشتم سال 84.. سعادت نداشتیم که شما هم با ما باشی.. اما اجرای خوبی بود نمایش :هدیه جشن سالگرد: بگم که زمان جشنواره این شهر بسیار زیباست.. تمام مکانهای مناسب و حتی نامناسب مکانی میشوند برای اجرای نمایش عروسکی.. من یک اجرا در پارکینگ یک خونه دیدم . یکی در سالن بسکتبال. یکی هم در یک کامیون.. میدانها.. کوچه ها.. پشت بامها و خلاصه همه جا در مدت جشنواره فقط عروسک می بینی. حتی نونواییها نونهای خودشونو به شکل عروسک پخت می کنند.. موزه آرتور رمبو هم جای بینظیریه که دیدنش تجربه خوبی بود برای من. از ویترین مغازه ها بگم که طی 10 روز یک داستان دنباله دار بسیار زیبا رو با عروسک به اجرا می ذارن... و محیط داخلی جشنواره هم بسیار عالی و گرم و کارکنان جشنواره که همه از مردم عادی هستند که بصورت افتخاری به جشنواره کمک می کنند هم جالب و دوست داشتنیه.. میداغن اصلی شهر (centre de ville )هم بعد از ظهرا و عصرا جای سوزن انداختن نیست.. به یاد دوست خوبمون "ادیت " خانوم که اهل همون شهره و منم حسابی دوستش دارم . و در مدتی که ما اونجا بودیم خونه اون مهمون بودیم.. چون اکثر گروهها در خانه های اهالی اون شهر زندگی می کنند در مدت جشنواره.. امیدوارم همه بچه های عروسکی یه روز بتونند تو این جشنواره که بزرگترین جشنواره عروسکیه جهانه شرکت کنند..»

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 13:3  توسط سلما  | 

روزهاي باراني و آفتابي شارلوويل-مزير

 

 La place- Charleville

جشنواره جهاني نمايش عروسكي از 16 تا 25 سپتامبر 2011 در شهر شارلوويل مزير فرانسه برگزار خواهد شد و نمايش اپراي عروسكي عاشورا به كارگرداني «بهروز غريب‌پور» نماينده ايران در اين جشنواره خواهد بود.

شارلوويل مزير، شهري كوچك و سردسير، كه در منطقه شامپاني-آردن در شمال فرانسه قرار دارد، پايتخت نمايش عروسكي ناميده شده است : حضور دفتر مركزي اتحاديه جهاني نمايشگران عروسكي (يونيما)، مدرسه نمايش عروسكي (اِسنام) و جشنواره جهاني نمايش عروسكي كه تا سال 2009 سه سالانه بود و از اين دوره دو سالانه شده اين اعتبار را به شهر كوچك شارلوويل بخشيده است.

شارلوويل زادگاه «آرتور رَمبو» شاعر پرآوازه‌ي فرانسوي نيز هست و گرچه سالياني چند در اين شهر نزيسته، وي را مي‌ستايند و به وي مي‌نازند و موزه‌اي برايش بنا كرده‌اند.

مردم اين شهر كوچك هميشه بي صبرانه در انتظار رسيدن روزهاي دل‌انگيز جشنواره‌ي عروسكي هستند زيرا كه جريان زندگي يكنواختشان با شروع جشنواره دستخوش هيجان و تغيير مي‌شود. اكثر ايشان در زمان جشنواره پذيراي هنرمندان و مهمانان جشنواره هستند...آن هم بدون چشمداشت مالي و با اندك هزينه‌اي كه جشنواره براي تهيه امكانات خواب و صبحانه‌ي مهمانانشان به آن‌ها مي‌دهد. آنها اعتقاد دارند در روزهاي جشنواره‌ي عروسكي هواي شهرشان آفتابي است....

شارلوويل تنها شهري است كه نام يكي از نمايشگران و اساتيد نمايش عروسكي ( بنيانگذار مدرسه عروسكي شهر) را بر پيشانيِ يكي از خيابان‌هاي اصلي خود دارد: خيابان «ژاك فليكس»...

و اين شهر از اين جهت براي من خاطره انگيز شده است و بي صبرانه روزهاي سفر به آن را انتظار مي‌كشم كه سال گذشته، همين زمان در كارگاه تابستاني مدرسه‌ي نمايش عروسكي اسنام، كارگاه بازيگر و اشيا، به سرپرستي «آنيِس ليمبوس» از اساتيد تئاتر اشيا در جهان، (به عنوان اولين هنرجوي ايراني مدرسه كه افتخاري بزرگ بود براي من) شركت داشتم و روزهاي خوشي را با انسان‌هاي شريفي از سراسر جهان در شهر آرام شارلوويل- مزير گذراندم و آنچه آموختم نيز وصف ناشدني‌ست... آن روزها، روزهايي سرد و باراني بود، خيابان‌ها خلوت بودند و مغازه ها خيلي زود تعطيل مي‌كردند. دوستاني كه روزهاي جشنواره را ديده بودند مي‌گفتند : زمان جشنواره در اين خيابان‌ها جاي سوزن انداختن نيست و همه جا غلغله است!

La place- Charleville

 اينكه شارلوويل را شلوغ و پر از جمعيت و با مغازه‌هاي گشوده ببينم و با برخي از دوستان سال گذشته كه حدود 25 روز با يكديگر زندگي كرديم، دوباره ملاقات كنم و سه بار اپراي عاشورا را با دوستانم در گروه آران در جشنواره به روي صحنه ببريم، وسوسه اين سفر را صد چندان كرده است...

 

*اين عنوان از نام يكي از نخستين فيلم‌هاي (مستند) داريوش مهرجويي گرفته شده است.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 13:35  توسط سلما  | 

 

 The Mirror- Andrei Tarkovsky

انگار مدت هاست ننوشته‌ام.... نمي دانم چرا... شايد گرماي تابستان، كارهاي مجله و جشنواره‌ي آييني/سنتي و بخشي كوچك كه از طرف مبارك يونيما در آن جشنواره داشتيم، جايي براي دلمشغولي هايم نگذاشته بود؛ و نداشتن دل و دماغ هم مزيد بر علت (مهمترين علت!) بود.... مطالب ننوشته زياد است كه مي‌نويسمشان؛ كه اگر نه، همين‌طور توي ذهنم مي‌چرخند و مي‌چرخند وبيرون نمي‌روند.

ممنون از خوانندگان وبلاگ و نظراتشان. فقط دوستان عزيزم! كه نظراتتان به من انرژي و گرمايي اميدواركننده مي‌دهد، گاه مي‌نويسيد مايل به تماس، همكاري يا پرسيدن پرسشي و گرفتن پاسخي هستيد... لطفن به من ايميل بزنيد چون در بخش نظرات وبلاگ با توجه به تنظيمات آن، قادر به پاسخگويي نيستم و حمل بر بي‌تفاوتي مي‌شود. ايميل من در پروفايل وبلاگ ثبت شده. منتظر هرگونه نظر هستم و در حد توانم پاسخگو...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 12:22  توسط سلما  | 

نام‌ها، اجراها، و اماها....

Ashoora

هرگاه از اجراي تئاتر در جشنواره‌اي باز مي‌گرديم و عروسك‌ها و اسباب صحنه را تك تك بسته بندي‌ مي‌كنيم و در جعبه مي‌گذاريم، حتماً از خود مي‌پرسيم دوباره چه وقت به سراغشان خواهيم رفت؟ و تا كي در اين اتاقك‌هاي تاريك كه برايشان ساخته‌ايم تا امن و پاكيزه باشند خواهند ماند؟... و من كه هنوز چشم در راه بيرون آمدن «پسرك چشم آبي» از اتاقك تاريك و مقوايي‌اش، درون انباري نمور خانه‌ام هستم، به نمايش عروسكي در سالي كه گذشت مي‌انديشم...

نمايش عروسكي در سال 1389 را از چند زاويه مي‌توان نگريست و اگر كمي خوش بين باشيم، نسبت به سال‌هاي گذشته، سال تقريباً پرتحركي را گذرانديم. معمولاً سال‌هايي كه قرار است جشنواره‌ي تئاتر عروسكي تهران برگزار شود، نيمه‌ي اول فعال و پر هياهويي دارند؛ از ابتداي سال گروه‌هايي كه متن برگزيده‌ي خود را در دست دارند، براي رسيدن به بازبيني وحضور در جشنواره تلاش خود را آغاز مي‌كنند و همه‌ چيز در راستاي واقعه‌ي دوسالانه‌ي جشنواره تئاتر عروسكي قرار مي‌گيرد و سال 89 نيز اين‌گونه بود. در اين ميان علاوه بر تحرك ناشي از برگزاري جشنواره، آن‌چه از ابتداي سال 89 آغاز شد و براي نخستين بار رخ مي‌داد، شروع رپرتوار گروه تئاتر عروسكي آران، به كارگرداني «بهروز غريب‌پور» بود كه با اپراي عروسكي رستم و سهراب آغاز شد، با مكبث و مولوي ادامه يافت و در ماه محرم (آذرماه 89) با اجراي اپراي عروسكي عاشورا به كار خود پايان داد. اجراي رپرتوار اتفاقي بي‌نظير بود كه با همت و تلاش‌هاي بهروز غريب‌پور و تمام اعضاي گروه تئاتر عروسكي آران و حمايت مركز هنرهاي نمايشي و بنياد رودكي برگزار شد و استقبال تماشاگران از نمايش‌ها، نشانگر آن بود كه مكان ثابت براي اجراي تئاتر عروسكي و برنامه‌اي منظم براي اجرا، انبوه تماشاگران را به سالن‌هاي تئاتر خواهد كشاند. گروه تئاتر عروسكي آران، با اجراي اپراي عروسكي رستم و سهراب در جشنواره‌ي تئاتر تفليس-گرجستان (مهرماه 89) و اپراي عروسكي مولوي در شيراز (فروردين 89) و امارات متحده عربي-دوبي (آبان ماه 89) سال پركاري را گذراند.

پس از برگزاري جشنواره تئاتر عروسكي در مرداد ماه، قرار شد نمايندگاني از جانب يونيما، انجمن نمايشگران عروسكي، دفتر توليدات و دبيرخانه جشنواره، از ميان نمايش‌هاي به اجرا درآمده در جشنواره، كارهايي را براي اجراي عمومي معرفي كنند. در اين ميان، در مرداد ماه، نمايش عروسكي اورفئوس، نوشته «تدهيوز»، بازنويسي «نيما دهقاني» و به كارگرداني «رها شيرازي»، از متون برگزيده‌اي كه در سري نخست از جانب دفتر توليدات تئاتر عروسكي براي اجرا معرفي شد، در تالار انتظامي خانه هنرمندان ايران به روي صحنه رفت. اين نمايش كاري بود از گروه تئاتر ليو-سايه (شاخه دانشجويي گروه تئاتر ليو) كه با رويكردي جديد در تكنيك تئاتر عروسكي سايه اجرا شد. نمي‌دانم كه تا چه اندازه هنرمندان تئاتر عروسكي از اجراي اين كار آگاه شدند و به تماشاي آن نشستند، اما اشتياق عده‌اي جوان، با شور و حرارت فراوان براي به صحنه آوردن اين كار (با تمام ضعف‌ها و اشكالاتش)، ديدني و اميدواركننده بود.

Bernarda Alba

شهريور ماه، نمايش خانه برناردا آلبا (نوشته «فدريكو گارسيا لوركا» به كارگرداني «زهرا صبري») در سالن سايه تئاتر شهر، و در مهر ماه نمايش عروسكي مبارك‌نامه (به كارگرداني «عادل بزدوده») در مركز توليد تئاتر و تئاتر عروسكي كانون پرورش فكري به روي صحنه رفت. با اجراي نمايش عروسكي ماهرخ ، به كارگرداني «مريم اقبالي» و «علي پاكدست» در جشنواره پيف زاگرب (يكي از معتبرترين جشنواره هاي عروسكي جهان) و دريافت جايزه بازيدهندگي عروسك، در مجموع مي توانيم بگوييم تئاتر عروسكي ايران در سال 89 تابستاني گرم، فعال و پرشور داشت.

نمايش عروسكي ماكوندو نيز (براساس داستان پيرمرد فرتوت با بالهاي عظيم، اثر «ماركز»)، به كارگرداني «آزاده انصاري» به عنوان بخش اول رپرتوار گروه تئاتر معاصر (به همراه نمايش صحنه‌اي رؤياي هاليوودي به كارگرداني «نادر برهاني مرند») شهريور و مهر 89 (اين رپرتوار تا هفته‌ي اول آبان ماه ادامه داشت)، در تماشاخانه ايران شهر سالن استاد سمندريان به روي صحنه رفت. نمايش عروسكي ماكوندو، پيش از آن در سالن كارگاه نمايش تئاتر شهر اجراي عمومي داشته و در جشنواره‌هاي عروسكي بلاروس و فنلاند (جشنواره تئاتر سياه و سفيد) نيز اجراهاي موفقي داشته است.

Makondo

نمايش من بايد برم خيلي ديرم شده، به كارگرداني «جليله هيبتان»، با نمايش‌نامه‌اي از «محمد چرم شير» (برگرفته از رمان خيابان بوتيك‌هاي تاريك نوشته «پاتريك موديانو») از حدوداً نيمه مهرماه تا هفته اول آبان، به مدت 3 هفته در تالار انتظامي خانه هنرمندان ايران اجرا شد. از آن‌جا كه كارگردان نمايش جليله هيبتان شخصاً براي اجراي اين اثر در خانه هنرمندان اقدام كرده بود، بنا به گفته خودش مشخص نيست آيا از طرف مركز هنرهاي نمايشي كمك هزينه‌اي به گروه تعلق خواهد گرفت يا خير؛ زيرا فروش گيشه تنها حدود يك سوم از هزينه‌هاي كار را پوشش داده است.

بالاخره در آذرماه، دبيرخانه جشنواره بين‌المللي تئاتر عروسكي، 17 نمايش عروسكي را كه توسط هيأت انتخاب («اردشير صالح‌پور» (دبير جشنواره)، «حميدرضا اردلان» (رئيس مبارك يونيما)، «علي پاكدست» (نماينده دفتر توليدات و متون نمايش عروسكي)، «هما جديدكار» (نماينده انجمن نمايشگران عروسكي) و «هنگامه مفيد» (از هنرمندان پيشكسوت تئاتر عروسكي)) برگزيده شدند، به منظور اجراي عمومي به مركز هنرهاي نمايشي معرفي كرد. اما از زمان، مكان و  كم و كيف چگونگي اجراي اين آثار اطلاع چنداني داده نشد. با وجود اعلام اسامي اين تعداد نمايش عروسكي براي اجراي عمومي، هنوز تكليف اجراي بسياري از متوني كه سال گذشته توسط دفتر توليدات براي اجراي عمومي معرفي شدند، مشخص نشده است.

در ماه محرم، علاوه بر اجراي اپراي عروسكي عاشورا به عنوان آخرين بخش رپرتوار گروه تئاتر عروسكي آران، نمايش ديگري نيز به نام پاي ديوار ،كودكي از گروه تئاتر عروسكي درخت سيب (خواهران «ميرزا حسيني») در تالار هنر به روي صحنه رفت. حال كه صحبت از گروه تئاتر عروسكي درخت سيب به ميان آمد، بايد گفت آن‌ها نيز با اجراي نمايش پهلوان كچل در ايتاليا (جشنواره هانس كريستين اندرسن در شهر جنوا) واستراليا (جشنواره فرينج در شهر آدلايد)، سفرهاي كاري پرثمري را در كارنامه خود ثبت كرده اند.

Bald Hero

در ابتداي بهمن ماه، بهروز غريب پور كه به دعوت دانشگاه دولتي گرجستان براي برگزاري يك دوره آموزشي نمايش عروسكي به اين كشور سفر كرده بود، دكتراي افتخاري اين دانشگاه (دانشگاه شوتا روستاولي) را دريافت كرد.

نمايشِ عروسكي در جشنواره تئاتر فجر (از 23 بهمن تا اول اسفند ماه 89) حضوري متنوع و تا حدودي متفاوت با سال‌هاي پيشين داشت. اجراي نمايش‌هاي اپراي عروسكي رستم و سهراب (دو اجرا)، مكبث (دو اجرا) و مولوي (3 اجرا) در روزهاي جشنواره، حضور نمايش خانه‌ي برناردا آلبا در بخش بين‌الملل و دختران باغ‌هاي قالي (به كارگرداني «افسانه زماني») در بخش مسابقه منتقدان و هم‌چنين حضور گروه Theater Handgemenge با نمايش سايه‌اي سفر پادشاه از آلمان، گام مثبتي براي از ميان برداشتن مرزهاي محدود كننده ميان تئاتر و تئاتر عروسكي به حساب مي‌آيد. در كنار جشنواره تئاتر فجر و همزمان با آغاز بخش استاني جشنواره از 16 بهمن ماه، جشنواره زمستاني مبارك يونيما از 16 تا 20 بهمن ماه در استان گيلان برگزار و دومين دفتر استاني مبارك يونيما (پس از دفتر استاني چهارمحال و بختياري) در اين استان افتتاح گرديد. اجراي نمايش‌هاي دختران باغ‌هاي قالي، نوازنده‌اي كه ماه را مي‌نواخت، ازدواج پرماجرا، گل باقالي فرزند نمونه و مبارك و مردم در شهرهاي رشت، لاهيجان و سياهكل و برگزاري دو كارگاه آموزشي تئوري و عملي در اين استان از برنامه‌هاي نخستين جشنواره زمستاني مبارك يونيما بود..

اسفندماه، در آستانه‌ي سال نو و روزهاي پاياني سال، نمايش خيمه شب‌بازي عروسي ملك جمشيد به كارگرداني «هما جديكار» در تالار مولوي و نمايش عروسكي بهار اومد به كارگرداني «حسن دادشكر» در تالار هنر به اجرا درآمدند و نمايش زمين و چرخ به كارگرداني زهرا صبري (از گروه ياس تمام) براي افتتاح و اجرا در جشنواره تئاتر عروسكي Tot به بارسلونا رفتند، تا حسن ختام شيريني بر سال 1389 باشد.

در اين نوشتار تلاش كرده ام تا نمايش عروسكي در سال گذشته را تورقي نموده و بر كارهاي اجرا شده مروري داشته باشم. شايد اتفاقات بزرگ و كوچكي در گوشه و كنار از قلم افتاده باشد، به عنوان نمونه، نمايش‌هاي كودك و نوجوان اجرا شده در كانون و تالار هنر كه البته بر اين باورم بايد اين مقوله (تئاتر عروسكي كودك و نوجوان) به صورت جداگانه‌اي توسط متخصصين موشكافي و آسيب‌شناسي شود.

و در پايان اظهار اميدواري براي اين‌‌كه سال جديد، انرژي‌ها بيشتر، تلاش‌ها افزون‌تر و قدم‌ها بزرگ‌تر باشند؛ و عروسك‌هاي بيشتري از دل گنجه‌ها، جعبه‌ها و انباري‌ها بيرون آمده و به اصل خويش، دنياي بي‌مانندشان روي صحنه‌ها بازگردند.

(انتشار در مجله پيلبان، شماره 106 ) Mobarak

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 15:5  توسط سلما  | 

جدايي ما از مهيار

«سلام. خبر خوبي ندارم. مهيار ديشب رفت ...»

اين را شهريار مي‌گويد و سكوت مي‌كند و من انگار در فضايي سياه، درون استخر آبي سبز و سرد فرو مي‌روم، غوطه مي‌خورم و نمي‌توانم خودم را بالا بكشم. خداي من! مهيار؟! در اين چند ماه اخير، اگر اين فكر گاهي به سراغم مي‌آمد، خودم را سرزنش مي‌كردم و از ذهنم مي‌راندم. آخر هيچ كس را به اندازه‌ي او مشتاق و عاشق زندگي نديده بودم.

بعد كه با سر و روي خيس از آب سرد، در آن فضاي سياه مثلاً آرام گرفتم، خاطرات يكي يكي آمدند و نرفتند. روزهاي همكاري نزديك ما در مجله پيل‌بان. دفتر خيابان مفتح. در دو ميز كنار هم مي‌نشستيم.

به ياد تمام آن سر و صداها، بحث‌ها، شوخي‌ها، دعواها، درد دل‌ها، نوشتن‌ها، ترجمه‌ها، غذا خوردن‌ها ... واي! چه سخت است آن‌ها را كنار بگذارم. او هميشه در حال مبارزه بود، مثل يك جنگجوي پيروز ... گاه فكر مي‌كردم مانند يكي از همان ابرقهرمان‌هايي است كه هميشه دوست مي‌دارد. اما انگار اين روزها، حين نبرد با اژدها، ناگهان ايستاده بود، شمشيرش را بر سنگ كوبيده و كلاهخودش را به زمين انداخته بود، انگار مي‌گفت مي‌دانم كه پيروزم، اما ديگر نمي‌توانم، خسته‌ام ...

خلاصه ابرقهرمان ما هم از پيش ما رفت. اما داستانش ادامه‌دار است، در شماره‌هاي بعد مي‌خوانيمش، او كتاب‌ها و مطالبي زير چاپ دارد و در دنياي ذهن ما به زندگي ادامه مي‌دهد.

همين اواخر نوشته بود فيلم جدايي نادر از سيمين را دوست نداشته و فيلم منتخب‌اش Inception است. كاش جدايي‌ها نبود، كاش زندگي هم خوابي باشد درون خوابي. كاش او فقط از رويايي به روياي ديگر رفته باشد و آنجا منتظر ما بماند.

«تو در هشياري بيدار نشدي، بلكه در خواب قبلي بيدار شده‌اي، اين خواب درون خواب ديگر است و همين طور تا بي‌نهايت كه تعداد دانه‌هاي شن است، راهي كه تو بايد بازگردي بي‌پايان است؛ پيش از آن كه واقعاً بيدار شوي...»

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 13:46  توسط سلما  | 

تمام آن عروسك‌هاي دوست داشتني

جشنواره انيميشن هفتم به استادان انيميشن، نمايش‌هاي ويژه‌اي اختصاص داده است. اساتيد به نامي چون «بري‌پروز» و «كو هودمن» و استعدادهاي آينده‌اي چون «خوان پابلو زاراملاي» آرژانتيني كه به گمانم هم‌چنان از او خواهيم شنيد و خواهيم ديد.... و اما از اساتيد و پيشكسوتان همين عرصه در ايران، اين بخش ويژه به «ابوالفضل رازاني» اختصاص دارد كه ساليان است به شيوه انيميشن عروسكي فيلم مي‌سازد و به تدريس و پژوهش مشغول است. او در جشنواره‌هاي گوناگون داخلي و بين‌المللي حضور چشمگيري داشته و جوايزي نيز دريافت كرده است. جشنواره‌هايي نظير هند، سين انيماي پرتغال، بيلبائوي اسپانيا، كراكوي لهستان، هيروشيماي ژاپن، شانگهاي چين و....

ابوالفضل رازاني را از روزهاي خوب دانشجويي‌ام به ياد مي‌آورم. روزهاي پاييزي و زمستاني 1382 كه واحد توليد را با ايشان در دانشكده هنر دانشگاه تربيت مدرس مي‌گذرانيم؛ و من، بيش از آن‌كه به چارت‌هاي توليدي تكنيك‌هاي گوناگون انيميشن بينديشيم، شيفته‌ي هنر عروسكي بودم، مي‌دانستم كه مي‌خواهم از كارگردان كار و انديشه، كه بعد از ظهرهاي پر از مشق و دلگير جمعه‌هاي كودكي‌ام را پر كرده بود، ياد بگيرم. دفتر كار ايشان در خيابان يوسف‌آباد و شهرك اكباتان را هميشه به خاطر خواهم داشت كه پر بود از كتاب و عروسك و تجهيزات دوربين و قطعات ريز و درشت صحنه‌هاي فيلم‌هايش؛ و روح اسكلت عروسكي كه براي ساخت فيلم سه دقيقه‌اي پايان نامه به من قرض داد، براي هميشه در آن تك فريم‌هاي دانشجويي و خام دستانه‌ام جا خوش كرده است و آن خاطره‌ي شيرين از يك استوديوي ضبط صداي فيلم 35 ميليمتري....

روزي به درخواست استاد رازاني، از آن‌جا كه ايشان دانسته بود من به حرفه‌ي نمايش عروسكي نيز مشغولم، قرار شد به جاي يكي از شخصيت‌هاي فيلم كار و انديشه در سرزمين حس‌هاي فراموش شده، (شخصيت نخودي)، صحبت كنم.

استوديوي دوبلاژ خيابان منوچهري، مديريت دوبلاژ «احمد رسول‌زاده» و ديدن آن همه تجهيزات قديمي تدوين و ميكس صدا و موسيقي و آن مرارتي كه بود براي پس و پيش بردن فيلم 35 ميلي‌متري؛ آه كه چه موهبتي بود براي دانشجويي كه به دنياي ديجيتال پرتاب شده بود و آنالوگ را تنها در كتاب‌ها خوانده بود و سر كلاس درس شنيده بود.

از ابولفضل رازاني براي آن‌چه مستقيم و غير مستقيم به من و ما آموخت، سپاسگذاريم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 12:52  توسط سلما  | 

در اين روزها كه به سرعت مي‌گذرند تا سال را پايان دهند، در اين روزها كه به جشنواره انيميشن هفتم نزديك مي‌شويم، در اين روزها كه ابري و سرد است و هر از چندگاهي نفس عميقي مي‌كشيم بلكه بوي عيد را در سينه فرو ‌دهيم، بيش از هميشه به ياد نبودن‌ها و فراموشي‌ها مي‌افتم. سعي مي‌كنم به خاطر بسپرم آنچه را كه نمي‌خواهم هيچگاه فراموش كنم و فراموش كنم آنچه را كه دائم در نزديك‌ترين حفره‌هاي ذهنم حضور دائم دارد! البته اين كشمكش هميشگي‌ست ...

در سالي كه گذشت از دست رفتن دو هنرمند بزرگ و دوست داشتني، براي من آنقدر خاص و تكان‌دهنده بود كه ترجيح مي‌دهم براي يادمان، كمي از آن‌ها بگويم.

«هوييچي اوكاموتو» (Hoichi Okamoto)، هنرمند بزرگ ژاپني دنياي نمايش عروسكي كه در جولاي 2010 در 60سالگي درگذشت. موسس تئاتر دوندورو و هنرمندي كه دنيا را با اجراهاي غريب‌اش شگفت‌زده مي‌كرد. در حركات اوكاموتو هنگام اجراي نمايش، نوعي شَمَن گونگي وجود داشت و همراهان وي، كه تمام اسرار تغيير شكل‌ها، حركات و بازي‌هاي او را در خود داشتند، ماسك‌ها، پيراهن‌ها و كيمونوهايي سيال بودند. او نمايش‌هايش را در كوهستان‌ها، باغ‌ها، معابد و مكان‌هاي مقدس اجرا مي‌نمود. ديگر فقط بايد حسرت بخوريم كه چرا هنگامي كه حضور داشت از وي دعوت نشد تا به ايران بيايد. جنگل‌هاي سبز سياهكل، بناهاي خشتي نايين و كاشان و دشت وسيع پاسارگاد براي هميشه در انتظار اجرايي زيبا و پر از روح از اوكاموتو خواهد ماند.

«ساتوشي كُن» (Satoshi Kon)، هنرمند، انيماتور و كارگردان ژاپني، در 24 آگوست 2010، بعد از مدت كوتاه اما دردناكي دست و پنجه نرم كردن با سرطان پانكراس درگذشت و دنياي انيميشن و انيمه را با مرگ زود هنگامش در 47 سالگي شگفت‌زده كرد. انيمه‌هاي سينمايي و بلند او (آبي كامل، بازيگر هزاره، پدرخوانده‌هاي توكيو، پاپريكا و ...) در جهان غريب و گسترده انيمه جايگاه ويژه‌اي دارند. كُن، فيلم‌هايش را در استوديو مدهاوس مي‌ساخت، جايي كه وي را زير پر و بال خود گرفته بود و دست‌اش را براي ابراز هر گونه خلاقيت باز گذاشته بود. شايد بيهوده منتظر بودم كه روزي رمان كافكا در كرانه‌ي «هاروكي موراكامي» توسط ساتوشي كُن ساخته شود؛ چون به نظرم تنها گزينه‌ي مناسب براي وارد كردن موراكامي به دنياي انيميشن ساتوشي كُن بود ... چقدر ديدن پشت صحنه‌هاي فيلم هايش كه خود، نقش بسياري از شخصيت‌هاي فيلم را بازي مي‌كند و فيلم مي‌گيرد (آن هم دقيقاً بر طبق دكوپاژ و استوري بورد) جذاب و سرشار از نكات به يادماندني است و فقدانش چقدر محسوس خواهد بود.

خب... فكر مي‌كنم كمي سَبُك شدم. بهتر است ديگر به آنان كه هنوز كار مي‌كنند و هستند و ما را با خود به جهان روياها و كابوس‌هايشان مي‌برند بينديشيم؛ به امروز و شايد فردا ...

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 13:42  توسط سلما  |