ده سالگیت مبارک پناهگاه من!

 

آخرین مطلب را که آپلود کردم، فهمیدم اولین مطلب وبلاگ مربوط می شود به آبان هشتاد و هفت... ده سال پیش... ده سال گذشت از روزی که در دفتر مجله پیلبان به مهیار می گفتم بعضی از نوشته هایم انگار مال مجله نیست، جایی برایشان ندارم، به نظرت جای آنها کجاست؟ و مهیار گفت چرا یک وبلاگ درست نمی کنی؟ بعد خودش در بلاگفا شروع کرد به درست کردن حساب کاربری برای من. گفت اسمش را چه می گذاری؟ گفتم هنر عروسکی، puppet-art گفت پسورد؟ گفتم خودت یک چیزی بگذار! و این شروع کار من و وبلاگ هنر عروسکی بود...

خوشحالم که در این چند سال با وجود تمام پستی و بلندیها ادامه اش دادم. دَرَش را تخته نکردم و دلم را کنار دلش گذاشتم که پناهم بوده و پناهگاهم برای نوشتن راجع به آنچه دغدغه ام است و در ذهن و قلب دارم. خوشحالم که روند فکری و کاری من، و تغییر و تثبیت نظراتم راجع به نمایش عروسکی و انیمیشن، تقریباً از لابه لای این نوشته ها پیداست. از اینکه شخصی برایم نوشته بود با نوشته هایت به نمایش عروسکی علاقه مند شدم، غرق شعف می شوم و استوارتر...

آخ که مهیار عزیز، همکار خوبمان در مجله پیلبان چه زود، چه زود در فروردین هزار و سیصد و نود از میان ما رفت؛ اما هر بار که به وبلاگ سر می زنم و پسورد را وارد می کنم محال است یادش نیفتم... آخ، مهیار! عاشق ابر قهرمانها! مهیار! عاشق هری پاتر دیدن در سینما! مهیار! عاشق پیناتز و اسنوپی! مهیار! عاشقِ گارفیلد!... جایت هنوز خالیست... پسر چه زود رفتی. وبلاگ 10 ساله شد.

 

نان و عروسك

  • تصمیم گرفته ام به مناسبت ده سالگی وبلاگ هنر عروسکی، تعدادی از مطالبی را که در طول این مدت ترجمه کرده بودم اما جایی برای نشرش نیافته بودم، در اینجا نشر دهم... 

نخست

باليدن و كاركردن با نان و عروسك

نويسنده: دكتر جان بل1

برخي از كارگردانان تئاتر معاصر تلاش كرده‌اند اثرگذاري كار خود را با پرورش و خلق سيستم‌هاي تكنيكي افزايش دهند. روش «استانسيلاوسكي» در ابتداي قرن گذشته، مشهورترين و موفق‌ترين اين سيستم‌هاست («متد»2 كه در دهه 1950 و 60 در آمريكا شناخته شد)؛ اما كارگردانان متأخرتري چون «آن‌بوگارت» و متد «ویوپویت»3 و «آگوستوبوال» با «تئاتر ستمديدگان»4 تلاش كرده‌اند كار خود را با تدريس تئاتر به عنوان مجموعه‌اي از تكنيك‌ها، درون ساختاري مشخص كه مي‌تواند آموزش داده شود، جاوداني كنند؛ درست مانند يك پزشك، يك وكيل (يا حتي يك حيوان سيرك) كه مي‌توانند بر اساس روش‌هايي مشخص و دانشي كم‌ياب آموزش ببينند. كار «پيتر شومان» هميشه در ميان نهادن- يا به عبارتي آموزش- تكنيك‌هاي نان و عروسك با ديگران بوده است- اما وي مشخصاً از پايه‌گذاري روشي خاص و مجموعه‌اي از قوانين براي نمايش عروسكي اجتناب مي‌كند. در عوض، در كارگاه‌ها و دوره‌هاي آموزشي تابستاني‌اش در ورمونت، روي تمرين تمركز مي‌كند. نمايشگران عروسكي كارآموز يا نمايشگران داوطلب، با شركت در فرايند ساخت و ساز، تمرين و اجراي نمايش‌ها، هم عمل مي‌كنند و هم مي‌آموزند. البته اين به آن معنا نيست كه شومان به قوانين نمايش عروسكي اعتقادي ندارد، زيرا هر كه با وي كار كند، سريع متوجه قوانين خواهد شد: تمركز دائمي روي اشياء، تلاش براي  كشف «آنچه اشياء مي‌خواهند انجام دهند» و نوعي احساس تسلط، كه نمايش عروسكي «نياز دارد تا هر زمان كسي به سراغ پروژه‌اي جديد مي‌رود، دوباره از نو ابداع شود».

واقعاً آنچه «شومان» را از ديگر تئاترهاي عروسكي و به طور كلي تئاتر آمريكا متمايز مي‌سازد، درك و هدف وي از نمايش عروسكي است: طرح مستقيم و بدون هيچ‌گونه پوزش مهم‌ترين سؤالات جامعه‌اي كه در آن زندگي مي‌كند. البته معمولاً نمايش عروسكي هميشه همين كار را انجام داده است اما در آمريكا، در اواخر قرن نوزدهم، نمايش عروسكي به دليل به وجود آمدن حس نمايش به عنوان يك سرگرمي تجاري از رسالت خود دور شد. آنچه كار «شومان» را از طرفي عميقاً سنتي و محافظه‌كار و از طرف ديگر عميقاً تندرو مي‌سازد، تمناي وي براي حفظ عملكرد مهم تئاتر عروسكي است و در عين حال تمايل به بازگشت به گذشته و ريشه‌هاي فرهنگي و كهن نمايش عروسكي، تا پاسخي دندان شكن به بحران‌هاي موجود در جامعه باشد.

 

آموزش

من براي نخستين بار، در اوايل دهه‌ي 1970، در ميانه‌ي جنگ ويتنام و هنگامي‌كه در ورمونت دانشجو بودم، شروع به كار با گروه نان و عروسك كردم. من ادبيات انگليسي و تئاتر مي‌خواندم و مي‌خواستم (فكر مي‌كردم مي‌خواهم) يك معلم باشم. نمايش‌هايي كه ما در كالج خود اجرا مي‌كرديم به شدت تحت تأثير تجربيات افراطي گروه‌هاي نمايشي در شهرهايي مثل نيويورك بود اما هنوز روي بازيگر، متن، كارگردان، طراح لباس و عوامل صحنه تمركز داشت و تمامي اين مسئوليت‌هاي گوناگون به عنوان تلاش‌هايي كاملاً مجزا و مجرد در نظر گرفته مي‌شد. سپس من نمايشي از نان و عروسك ديدم؛ نه در سالن تئاتر بلكه در سالن ورزشي دانشگاه و نه به عنوان هنر بلكه به عنوان يك گردهم‌آيي ضد جنگ؛ نه نمايشي با بازيگران و بر اساس يك نمايشنامه، بلكه اجرايي با ماسك، اشياء، موسيقي و نمايشگراني سراپا سياه‌پوش، كه بعدها فهميدم لباسشان، نسخه‌اي از لباس نمايشگران عروسكي بونراكوي ژاپني بوده است. آن نمايش، بر اساس متني از «ايبسن»، «شكسپير» و «ژنه» (نمايش‌نامه‌نويساني كه پيش از آن كارهاي آنان را اجرا كرده بوديم)، نبود بلكه نمايشي بود درباره‌ي بمباران «دشت كوزه‌ها»5، منطقه‌اي باستاني در لائوس، توسط ارتش آمريكا، كه «ريچارد نيكسون» (رئيس جمهور وقت آمريكا) تصميم داشت بدان وسيله جنگ ويتنام را گسترش دهد. به جاي بازيگراني كه ديالوگ‌هاي خود را از بر بگويند، من نمايشگري را ديدم كه يك ماسك سياه و خاكستري شيطاني به بلنداي سه‌فوت و با دهاني باز را روي خانه‌اي كوچك از جنس چوب چند لايي روي زمين ورزشگاه نگه داشته بود، و بازي‌دهنده عروسكي يك قوطي پر از ميخ زنگ زده را به داخل دهان شيطان مي‌ريخت. ميخ‌ها به سر و روي خانه‌‌ي كوچك و عروسك‌هاي كوچك مقابل آن مي‌ريختند؛ لحظه‌اي بي‌نظير بود. آنچه «شومان» و نمايشگرانش انجام داده بودند- اجراي بمباران «دشت كوزه‌ها» با القاي تمامي وحشت موجود در آن- در حقيقت تكذيب واقعي ايدئولوژي‌اي بود كه من تا آن روز آموخته بودم: آن‌گونه‌ي تئاتري كه در بازگو كردن مستقيم مهم‌ترين جنبه‌هاي زندگي جاري ما ناتوان بود.

بنابراين من شروع به شركت در نمايش‌هاي نان و عروسك كردم (آن‌ها هميشه به داوطلباني نياز داشتند). در گروه كر، آوازهاي چنگ مقدس6 را در اجراي  The Station of the Cross اجرا مي‌كردم، نمايش ديگري درباره‌ي ويتنام، كه دوباره با ايدئولوژي غالب تئاتر آمريكا در تضاد بود؛ تركيبي از داستان‌هاي انجيل، سياست و عروسك كه ما در ورزشگاه مدارس و در زندان‌ها در ورمونت به نمايش در مي‌آوريم. پس از فارغ التحصيلي از كالج، من شروع به كار مداوم با نان و عروسك كردم، كاري كه تا به امروز ادامه دارد.

به عنوان عضوي از گروه تئاتر «پيتر شومان» براي بيش از يك دهه، من مجسمه‌سازي، نقاشي، موسيقي، طراحي صحنه، نورپردازي، توليد، مديريت، تاريخ تئاتر و كنش‌مندي اجتماعي را آموختم كه در حقيقت زيبايي شناسي و ديناميك نمايش عروسكي محسوب مي‌شوند. كار در گروه به نوعي آموزش بود. همان‌طور كه ما نمايش‌هاي خود را در سراسر آمريكا، اروپا، آفريقاي شمالي و جنوبي اجرا مي‌كرديم، من دريافتم كه نمايش عروسكي آنچه پيش از آن آموخته بودم نيست.

گويي «شومان» به ما (نمايشگران عروسكي جوان آمريكايي دهه هفتاد، مملو از ايده‌آل‌گرايي دگرانديشانه و هنجار شكن) نشان مي‌داد كه نمايش عروسكي، نمايش، هنر و اجتماع، چيزي بيش از آن است كه قبلاً تصور مي‌كرديم. آن‌هم براي ما كه اكثراً در فضاي پس از جنگ حومه‌ي شهري آمريكا رشد كرده بوديم.

مهم‌تر از همه اين‌كه من از «شومان» (كه هميشه مشتاق تقسيم دانسته‌هايش درباره‌ي هنر، تاريخ و فلسفه با ديگران بوده است)، آموختم كه توليد يك نمايش عروسكي درباره‌ي مسائل سياسي نيز امري محال نيست. البته لزوماً اين نمايش‌ها، هميشه نمايش‌هاي خوبي نيستند؛ آن‌ها مي‌توانند وحشتناك باشند، كما اين‌كه شواهدي مبني بر اجراي نمايش‌هاي سياسي بد در اطراف ما كم نيست. با اين حال امكاني وجود دارد كه تركيبي از انسان‌ها، اشياء، موسيقي، رقص، متن و يك محيط قانع‌كننده (مانند يك صحنه قاب عكسي، جنگل كاج، چمنزاري وسيع، گوشه‌ي خيابان يا ميدان‌گاه) بتواند لحظاتي عميق از درك را خلق كند. لحظاتي كه به عنوان يك نمايشگر يا عضوي از تماشاگران، افكار و احساسات شما درباره‌ي زندگي خود و آن زندگي كه توسط عروسك‌ها و اشياء تصوير مي‌شود، در لحظه‌اي از اجرا (فقط براي همان لحظه)، از تمام مسائل دنيوي برتري مي‌يابد، به افكار ديگران مي‌پيوندد و به يك تجربه‌ي‌ جمعي زودگذر دست مي‌يابد- يك تجلي واقعي از طبيعت. البته، پس از آن لحظه‌ي مشترك، شخص به زندگي عادي باز مي‌گردد. با تمام تضادها، پريشاني‌ها، نااميدي‌ها و ناسازگاري‌هايش ...

اما آنچه شخص با خودش مي‌برد، دانشي است كه يك اجراي زنده و يك اجراي عروسكي هميشه در درون خود دارد: امكان بازيابي مجدد آن لحظه‌ي درك، لحظه‌اي كه چيني نازك تنهايي انسان‌ها را با يكديگر پيوند مي‌دهد.

 

پانوشت:

1-Dr.John  Bell

«جان بل» در دانشگاه نيويورك و مدرسه طراحي رودآيلند به تدريس و تئوري تئاتر مشغول است. وي به عنوان عضوي از گروه Great Small Works مي‌نويسد، كارگرداني و اجرا مي‌كند و سال‌ها نيز با گروه تئاتر نان و عروسك به عنوان عضو دائمي كار كرده است.

2- The Method

3- Veiwpoints

«ديدگاه‌ها» یا «ویوپوینت» نظريه‌اي است در باب تفكر درباره‌ي حركت و ژست و نخستين بار در دهه 70 توسط طراح رقص «مري اورلي» مطرح شد و توسط كارگرداني چون «آن بوگارت» و «تينا لندو» براي بازيگري صحنه اقتباس شد. ديدگاه‌ها شامل 6 اصل فضا، داستان، زمان، احساس، حركت و شكل مي‌باشد.

4-Theatre of the Oppressed

تئاتر ستم ديدگان در دهه‌ي 60، توسط «آگوستو بوال»، ابتدا در برزيل و سپس در اروپا مطرح شد. تكنيك هاي «بوآل» از تئاتر به مثابه دانش و تغيير شكل واقعيت در جامعه و موضوعات مرتبط استفاده مي‌كند. در تئاتر ستمديدگان، تماشاگر فعال است و به عنوان تماشاگر/ بازيگر (Spect-actors) در واقعيت موجود جستجو مي‌كند، نمايش مي‌دهد، تحليل مي‌كند و تغيير شكل مي‌دهد.

5- Plain of Jars

منطقه‌اي باستاني در لائوس از دوران خرسنگي كه در آن، هزاران كوزه‌ي سنگي عظيم سراسر منطقه را پر كرده است.

6- Sacred Harp

آواز چنگ نوعي موسيقي كورال مقدس است كه در مناطق جنوبي ايالات متحده آمريكا ريشه دارد.

 

  • استفاده از این مقاله با ذکر نام نویسنده، نام مترجم، و منابع، بلامانع است. 

 

پاییز تهران، بهار پراگ

 

امشب، چهارم آبانماه نود و هفت، باران می بارید... از آن بارانها که بالاخره تند و کمی طولانی بود... آخر شب، روی بالکن کمی باران را نفس کشیدم، حیاط خیس مدرسۀ روبه رو را پاییدم و نقطۀ نارنجی رنگ سیگار را با چشمهایم دنبال کردم. بعد آمدم داخل. اینستاگرام را باز کردم و انگار که تفأل زده باشم، شعری از «بیتا ملکوتی» خواندم در وصف پاییز پراگ...

«برگها به مهمانی لبهای تو آمده اند... (می خوانم) خاک، پدربزرگ توست، با صدها طعم بی صدا، باران، مادربزرگت، با آب، آغوشی می بافد به بلندای ابر، به نرمی شب.... (و در آخر می خوانم) وقتی می خندی، باد زیباترین دختر شهر می شود».

این شعر لطیف و باران، مرا به بهار سال 86 در پراگ می برد. برای اجرای اپرای عروسکی رستم و سهراب به جشنوارۀ عروسکی چک در شهر پراگ سفر کرده بودیم. بهار بود و هوای پراگ خنک و بارانی... شب اول در رستوران جشنواره شام خوردیم و آقای غریب پور گفت بیایید پل چارلز را در شب ببینیم. راه افتادیم. تمامِ گروه. هوا تاریک بود، اندکی سرد و باران هم گرفت... در خیابانها و کوچه پس کوچه های پراگ قدیم تقریبا گم شده بودیم... ولی به دنبال کسی می رفتیم که اعتقاد راسخ دارد جوینده یابنده است... و بالاخره یافتیم... خیس از باران و پل زیبای چارلز در شب... و آن مجسمه ها، نورها، بوی بارانِ بهارِ پراگ، نوازندگان کناره های پل، گداهای خوابیده روی زمین (فرم رسمی گداها در پراگ) و سگهایشان، و عطسه هایم و تب فردا صبحم از یادنرفتنی هستند...

و حالا تمام سفر را به شکل تک فریم به یاد آورده ام، بیش از یازده سال پیش بود... هتل به پراگِ قدیم و محل جشنواره دور بود، از حروف و آواهای زبان چک چیزی نمی فهمیدیم و باید با مترو جابه جا می شدیم؛ فردای شبِ پل چارلز تب و لرز کردم و با گروه به سفر یک روزۀ شهر کارلوویواری نرفتم. خانۀ فرانتس کافکا را دیدیم. در جشنواره چند نمایش به یاد ماندنی دیدم: برداشتی از مسخ کافکا و نمایشی سایه ای به نام آفرینش جهان. چند فیلم کوتاه عروسکی دیدیم که از بخشهای جشنواره بود و فهمیدم در چک با جدیت سنت ساخت فیلم کوتاه عروسکی وجود دارد. در جشنواره بخشی برای فیلم تئاترهای عروسکی هم بود و البته بخش انیمیشنهای عروسکی جشنواره نیز بخش جذابی بود و چند انیمیشن درجه یک از «یری ترنکا»ی فقید بلعیدیم...

بله، پراگ عزیز... شهری بود که حسی درون من می گفت دوباره به آن بازمی گردم؛ اما یازده سال گذشته و من سفرهای بسیاری کرده ام اما به پراگ نبوده... و هنوز به آن بازنگشته ام... شهری که «کوندرا»ی عزیز در وصفش می گوید: پاریس وقتی زیباست که پراگ را ندیده باشی... شهری که وقتی به آسمانش نگاه می کردم با خود فکر می کردم کائنات نعمت را به آن تمام کرده است... شهری که در آن نفهمیدم به سلام چه می گویند... چون وقتی وارد مغازه می شدی مثل بسیاری از فرهنگها سلامی در کار نبود...

و اجرای رستم و سهراب؛ راستش به گمانم به اندازۀ کافی خوب و تأثیرگذار بود. دومین اجرای ما  خارج از ایران بود، پیش از آن رستم و سهراب را در دوبی اجرا کرده بودیم. آنچه یادم است سالن بسیار بزرگ بود و اتاق فرمان به صحنه دور بود... و ما در تاریکی و به اشتباه پردۀ دربار شاه سمنگان را پشت و رو آویزان کردیم اما خوشبختانه و از قضا به خیر گذشت!

آنچه به یادگار دارم از پراگ، کارت پستالی ست که از خانۀ کافکا خریدم... فیلمی که از نمایش آفرینش جهان گرفتم و بارها در کلاسها پخش کردم و به تمام همکارانم نیز دادم و البته چشمی پر از زیبایی و یک بینی پر از بوی باران و کهنگی و اصالت و سبزی...